ای بیخبر از حال بیمارم رفتی و خود را به که بسپارم باور نکردی حرف قلبم را آرام جانم دوستت دارمدردت به قلب و روح و جانم زد عشقت فقط زخم زبانم زد جانم تو بودی زندگی بو برد آخر تو را برد و به جانم زد تو رفتی چه شد روزگارم سیاهمنم انکه ماند منتظر چشم به راهچه ماند از دلم غیر ازین اشک و آهدگر بیش ازین را تو از من نخواه ♥ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:41 توسط آرامش:
برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: سه
شنبه
12 دی
1402 ساعت: 17:26